تبليغاتX
اسطوره ی MFA
ای سکوت ملکوت مسعود مهر و سجاده ی من آغوشت بوسه هایم همه ارزانی خاک کویت
قدم بر چشمان خسته ی عاشقت گذاردی بانو . می دانم که آمدی و من نبودم . اما هرچه به دنبال جای پایت گشتم تا ببوسمش ندیدم . ولی هنوز عطر وجودت در این ویرانسرای غمکده مانده است و من اشک میریزم و به این دلخوشم که می توانم از هوای که تو در آن تنفس کرده ای نفس بکشم تا شاید این التیامی باشد بر زخمهای دل رنجورم .

آری بانو

پاو دستانت را میبوسم و می دانم که باز میگردی به این ویرانسرا تا ببینی که مردت چه می نگارد بر صفحه ی دفتر خاطراتی که در آن تنها تو را پرستیده است .

آری

می دانم که می آیییییییییییییی

می دانم

زیرا که من تو را از پروردگارم ستانده ام نه از خودت

و می دانم  آن روز که می آیی جان و دلم را از برایت فدا خواهم کرد .

در انتضارت میسوزم و می گریم و مینویسم . و تنها دست به سوی پروردگاری بلند کرده ام که روزی چشمان زیبایت را به من بخشید و روزی باز ستاند .

حال از همان پروردگار میخواهم همانگونه که تو را به من داد و باز ستاند و دوباره داد و بازستاند . این بار نیز وجود نازنینت را به من بازگرداند تا شاید با لیاقت تر به آغوشت بکشم .

بانو

بیا که در حسرت لبانت تنها آتش مینوشم و چنان دیوانگان بر صحرای داغ و عطش دیده ی دلم به دنبال جای پاهایت میگردم تا شاید بیابم و بوسمش.

بانو بیا که دیگر چیزی از عاشقت باقی نیست . بیا که مسعودت سزاوار این هجران نیست .

اما اگر تو میخواهی ه جرم نکرده مجازاتم کنی باشد . ایرادی نیست چون تو تنها کسی هستی که بعد از خدایمان بر وجودم اختیار داری .

فرشته ی آسمانیم . می دانم که صدایم را میشنوی . پس بشنو فریادم را که می گویم مردت تا ابد مرد تو باقی خواهد ماند و بدان که اگر  دستانم دستان نازنینت را لمس نکند دیگر گرمای دستی نخواهد بود برای دستانم و آنگاه تنها خاک سرد کف قبر است که دستان مردت را خواهد فشرد .

بانوی من بیا که جانم فدایت .

بیا که انتظار ریشه هایم را خشکانیده است و دیگر چیزی ندارم برای فنا کردن .

و بدان که مسعودت در کنج این ویرانسرای غمکده آنقدر در انتظارت مینشیند تا بیای و در آغوشش بگیری  .

و اگر نیامدی به معشوقم قول میدهم که در کنج همین خرابه سر بر خاک نهم و بمیرم تا دست هیچ اجنبی به مردت نرسد . 

بانوی زیبای آسمانیم حال میخواهم با  آخرین فالی که از برای وجود پاکت از دیوان خواجه ی شیراز گرفته ام صحبتم را به آخر برسانم تا خود بدانی آخرین تکه های وجودم را نیز برای تو به انتها میرسانم .

جان بی جمال جانان میل جهان ندارد               هرکس که این ندارد حقا که آن ندارد

با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم             یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد       

بیا بانووووووووووووی من

بیااااااااا

MFA

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اسفند 1385ساعت 18:49  توسط مسعود اسماعیلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به نام عشق و لایقترین معشوق
اینجا تنها نقطه ای از دنیاست که میتوانی با آرامش درد و دل کنی .
زیرا آن کسی که درد و دلت را میشنود درد را با دو دستش لمس کرده است و خوب می داند تو چه کشیده ای .پس با من حرف بزن و بدان که بهترینها را از دل و جانم برایت خواهم نوشت .
و در آخر :
تقدیم به آنکه جای پایش تا ابد بر روی قلبم باقی خواهد ماند .
MFA

نوشته های پیشین
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
اشعار زیبای شما
نظرات بنده و دیگران در مورد اشعار زیبای شما
پیوندها
سایت تخصصی ادبیات ( سایت دوم خودم)
سایت اشعار دوست خوبم مجید براي شما
يه سايت ادبي زيبابراي عاشقا
اينم يه سايت پاك و جالب براي همه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar