تبليغاتX
اسطوره ی MFA - جانم فداي نامت معشوق پاك مسعود
ای سکوت ملکوت مسعود مهر و سجاده ی من آغوشت بوسه هایم همه ارزانی خاک کویت

سلام 

سلام بانوي زيباي آسماني من .

روز ميلاد تن پيشمرگت بر تو مبارك .

بانو مي داني ديشب كدامين شب بود؟

شب سالگرد روزي كه سالها پيش ذات و قدرت لايزال و تقدير پروردگارمان بر اين شد تا روح آدميت بر تن مردي بدمد كه قرار بود روزي پيشمرگ بانويي شود كه چشمانش به رنگ شفق بود و موهايش به رنگ خورشيد . دستانش به گرمي آتش و آغوشش به مهرباني دريا . دلش به وسعت آسمان و نگاهش به بلندي قله ي قاف .

آري . آن كودك به دنيا آمد و عهدي با پروردگار خويش بست بر اينكه تا جان در بدن ونفس در سينه دارد مگذارد كه پاي معشوقش زمين خاكي را لمس كند . او به خدايش قول داد كه تا ابد هرگاه كه پاي بانويش خواست به زمين برسد سينه اش را بر زمين داغ پهن كند تا پاي او اين دنياي ناپاك را حس نكند و تنها سينه ي عاشق او باشد كه براي پاهاي معشوقش زمين مي شود.

آري بانو . ديشب آن شبي بود كه من آمدم تا تو  تنها نباشي ، آمدم تا پيشمرگت باشم و با آمدنم مرهمي بر دل خسته ات .

اما نميدانم چرادر شب تولدم بغض شيريني بزم تلخم گشته است و اشك نقش شمع خاموش آن شيريني را بازي مي كند .

نميدانم چرا مني كه در آغوشت بودم حالا بايد چشم به راه آمدن قاصدكي باشم كه از تو برايم خبري بياوردتا شايد دل رنجورم با شنيدن خبري از تو جاني دوباره بگيرد براي آنكه دو باره برايت بميرم ؟

مي داني بانو . آدمي وقتي از اين دنيا پاي بيرون مي گذارد و مي ميرد ، از خداي خود ميخواهد به دنيا بازگرداندش تا شايد با انجام كاري بهتر بتواند دل پروردگارش را به دست آورد و بهشت را براي خود بخرد .

اما ديشب من چيز ديگري از خدايمان خواستم ، التماسش كردم كه اگر روزي پس از مرگم اراده نمود مرا به دنيا باز گرداند ، تنها به اين منظور اين لطف به من بنمايد كه بازگردم و دوباره براي تو بميرم ........

آري بانوي من . زنده بودنم از براي توست و مردنم نيز از عشق پاك تو .

در اين دنياي كوتاه و بي ارزش تنها چيزي كه براي مردت ارزش است و افتخار ، فدا شدن و فنا شدن از براي معشوقي است كه از آسمان هفتم به من بخشيده شد .

مي داني بانو . با اينكه جسممان دور از هم است و نگاهمان از تير رس عشقمان دور .... اما خدايمان را سپاس مي گويم كه شبي را بي ياد تو و بي خواب تو سر نكردم .

بانوي من . من به فداي دل پاك و عاشقت . تنها اين عاشق خسته ميداند كه بر روح و جان پاك تو چه مي گذرد .

اين را تنها من ميدانم كه هنوز چشمت به دنبال پيشمرگت ميگردد و دلت در پستوي خاطراتمان مدفون شده است و زبانت ياراي گفتنش را ندارد .

الهي من بميرم براي آن دلي كه اينگونه پر پر ميزند و من تنها مجبورم بغضم را و آتش عشقم را در دل و گلوي خسته ام خفه كنم تا عذاب معشوقم افزون نشود .

خدايااااااااااااا..........................

روز به روز دردم بيشتر كن و روح و جانم را در عذاب اليمت معذب كن اما معشوقم را نه ه ه ه ه ه.........

بار خدايا تنها تو ميداني كه من كيستم و در دلم چه ميگذرد .

تو ميداني كه غيرت و مردانگي ام آنقدر پست و حقير نيست كه بنشينم و از دست دادن معشوقم را نظاره كنم و هيچ نگويم . تو ميداني كه سكوتم از براي چيست .....

تنها تو ميداني كه غرور و غيرتم را از براي چه بر خاك افكنده ام تا لگد مال شود و باز هم هيچ نمي گويم .

خداي مهربانم تو ميداني كه تا كنون جز از براي معشوقم چيزي از تو نخواسته ام . اما اين بار ميخواهم از تو خواهشي نمايم كه جانم را ميسوزاند و قلبم را مي فشارد .

از تو يا دستان معشوقم را ميخواهم يا مرگم را .

تو را قسم به آن نام پاكي كه خود به من آموختي ، تو را به بانوي بهشت تو را به فاطمه ي زهرا سوگند مي دهم كه روا مدار بر من كه ببينم دستان پاك معشوق آسمانيم در دستان ناپاك انساني خاكي قرار گرفته است و من زنده ام .

از تو ميخواهم اي مهربان خداي من كه اگر مرگي براي من در تقديرم نوشته اي آن مرگ در راه همسرم باشد .

در راه فرشته ي پاك و عاشق و موطلايي ام كه روزي خودت مرا پيشمرگش ساختي .

خدايا ديشب در خوابم به من نماياندي كه ديگر وقت به پا خواستن و فرياد زدن است . به من گفتي كه بايد بار ديگر خاك راه معشوقم شوم و پيدايش كنم . به من گفتي كه ليلاي گم شده ام را بيابم و بر راهش بنشينم و صورت بر خاكش بمالم تا شايد بر من گذري كند..........

آري خداي من . تو خود ميداني كه افتخار است براي من اگر هزار هزار بار ديگر نيز بشكنم و  اگر هزار هزار بار ديگر خاك راهش شوم .

خدايا تنها تو را به همان واژه ي پاك سوگند مي دهم كاري كني تا تنها به اندازه ي يك نگاه . يابه اندازه ي يك صدا يا حتي به اندازه  يك ياد كردن از من مسعودش را لمس كند .

خداي من يك سال پيش در شب عيدت به درگاهت آمدم و التماست كرم تا معشوقم را به من بازگرداني . هيچ گاه از يادم نمي رود كه آن شب به من عيدي دادي و نگاه معشوقم را به من هديه دادي .

اما چه شد باز كه محرومم نمودي از اين بركت ؟ مگر از لياقتم كاسته شد يا جرمي مرتكب شدم كه مستحق مجازاتت شدم نازنين؟

حالا كه در حال مردنم چرا به دادم نميرسي اي خداي مهربانم .

گلايه از معشوقم ندارم كه چرا تنهايم گذاشت . او مجبور بود به اين كار اما تو ميداني و مي تواني نجاتمان دهي.

آه خدايا . آه خدايا آه ه ه ه ه ه ه ه

تو مي داني كه دستانم هيچ گاه دستان غريبه اي را لمس نخواهد كرد و تا انتهاي آخرين نفسم به آن معشوق وفادار باقي ميماند .

تو ميداني كه دل معشوقم كجا مانده است و به دنبال چه ميگردد . پس چرا ياريمان نميكني؟

هرچند كه ميدانم روزي خواهد رسيد كه دل و دست و جان معشوقم از براي جان خسته ي من خواهد بود و هستي من از براي او .

ميدانم كه او را به من باز ميگرداني اما تو را به وحدانيتت سوگند مگذار معشوقم اينقدر درد بكشد .

خدايا من يك شب درميان به كوي او ميروم تا از هوايي تنفس كنم كه او در آن نفس كشيده است . تو را به نامت سوگند اگر مرا نميبيند فقط احساسم كند .

فقط بداند كه هنوز برايش ميميرم و تا انتهاي جانم براي رسيدن به او تلاش خواهم كرد .

خداي من از تو گلايه اي دارم اما تو را به يوسف زهرا سوگند كه از من به دل نگيري ....

خدايا چرا اين همه مال و بركت و امكانات را در آن هنگام كه معشوقم در آغوشم بود به من ندادي ؟

چرا در آن هنگام كه به جرم نداشتن تكه اي از دنيا محكوم به جدايي شدم دستم را نگرفتي؟ حالا كه او نيست ديگر چه فايده دارد براي من داشتن اينها؟؟؟؟

اما ميدانم روزي خواهد آمد كه تمام آنچه كه به من داده اي را زير پايش خواهم ريخت .

خداي من . در انتظار اين بودم كه تو اجازه ام دهي تا به پابوسش بروم .

حالا كه خود به من دستور دادي پس دستان خدايي ات را از پشتم كوتاه مكن كه تنها با توكل به تو قدم در اين راه ميگذارم .

و اما سخني با تو دارم اي مهربان همسرم :

بانوي پاك من ميدانم كه هنوز مسعودت را فراموش نكرده اي و به سراغم مي آيي . مي دانم كه تنهايم نگذاشته اي و هنوز به هنگام خواب نازت مرا به ياد مي آوري . حد اقل من به اين اميدوارم بانووووو

اما از تو چيزي ميخواهم بانو

از تو ميخواهم اگر به اندازه ي نوك سوزني و يا حتي كمتر و كمتر و كمتر از اين . از آن عشق آسماني در وجودت باقي است تو را به روح پدر فراموشم مكن تو را به همان بانوي بهشت تو را به همان فاطمه ي زهرا كه در نامه ات قسمش دادي كه جدايمان نكند قسم ميدهم كه منتظرم بماني بانو .

حالا كه مردت به خيلي چيزها رسيده است و شرايط دنيايي اش را از براي تو كامل كرده است بمان .

بانوي من چندي پيش شنيدم كه غريبه اي جرات نموده است تا به خواستگاري همسرم بيايد . به همه بگو تا منتظر كسي نباشند چون مردت اين اجازه را به احدي نخواهد داد كه چشمان ناپاكش در چشمان تو خيره شود .

نميگويم با او چه كردم اما ميخواهم قسمي بخورم كه هيچگاه آن قسم را نخورده ام .

قسمي كه اگر بخورم ديگر فقط مرگ است كه آن قسم را ميشكند .

حالا ميخواهم بگويم: قسم به جان تو ..... قسم به نام تو ......قسم به نگاه فرزانه ام اگر انساني سماجت كند بر اي آمدن به درگاه تو از زندگي و جان خسته ام بگذرم و جانش را بگيرم .

او قبل از اينكه اين اتفاق برايش بيفتد فهميد و رفت . منتظرم تا كس ديگري جرات جسارت به خود بدهد .

بانو بدان كه پيشمرگت تا ابد به خاك راهت مينشيند و در آخر كار برايت جان ميدهد .

همسرم قاصدكي مي آيد و تكه هاي قلبم را برايت عيدي مي آورد . دستش را رد مكن كه اين هديه تنها چيزي است كه دارم براي فدا كردن از بهر تو .

فرزانه ي پاكم در انتظار مردت باش . مردي كامل تر از هميشه . مردي مرد تر از آنچه كه ديگران تصور مي كنند .

تلاشم نتيجه داد و رسيدم به آن نقطه كه ديگر براي خوشبختي ات چيزي كسر نداشته باشم .

فقط در انتظارم بمان بانو كه اين سال آخرين سال انتظار من و توست .

دلم لك زده است براي آن لحظه اي كه چشم در چشمان نازنينت بدوزم و فرياد بزنم:

مي پرستمت خانومم م م م م م م م م

اون روز نزديكه و ميخوام قسم بخورم به خدا كه تو مال مني و من مال تو

همسرم مردت هر روز و هميشه در اين ويرانسرا در اننظارت هست با پيغامي جديد از دل خسته اش براي تو .

بيا كه در انتظارت ميسوزم و قطره قطره چون شمع آب ميشوم .

ديگر نميدانم در اين بغض و گريه ام چه بگويم اما ميدانم كه دل مهربانت روزي به من باز ميگردد .

هنوز غروبهاي جمعه يادت هست؟

من تمام غروبهاي جمعه را از بهرم . آه كه درد انتظار ريشه هايم را خشكانيده است .

اما بانو ميدانم كه روزي از گرد راه مي آيي و زير دستان خسته ام را ميگيري تا قامت راست كنم . ميدانم كه مي آيي ميدانم بانو . قسم به خدا كه آن روز را ميبينم .

دل و جانم فداي تو اي پاك ترين فرشته ي خدا

به خدا ميسپارمت اي اسطوره ي نقشهاي شعر پنهانم

 

(( خدايا معشوقم را به تو ميسپارم و او را از تو ميخواهمش ))

 

 

                                                                MFA

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 23:12  توسط مسعود اسماعیلی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
به نام عشق و لایقترین معشوق
اینجا تنها نقطه ای از دنیاست که میتوانی با آرامش درد و دل کنی .
زیرا آن کسی که درد و دلت را میشنود درد را با دو دستش لمس کرده است و خوب می داند تو چه کشیده ای .پس با من حرف بزن و بدان که بهترینها را از دل و جانم برایت خواهم نوشت .
و در آخر :
تقدیم به آنکه جای پایش تا ابد بر روی قلبم باقی خواهد ماند .
MFA

نوشته های پیشین
تیر 1386
فروردین 1386
اسفند 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
آرشیو موضوعی
اشعار زیبای شما
نظرات بنده و دیگران در مورد اشعار زیبای شما
پیوندها
سایت تخصصی ادبیات ( سایت دوم خودم)
سایت اشعار دوست خوبم مجید براي شما
يه سايت ادبي زيبابراي عاشقا
اينم يه سايت پاك و جالب براي همه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان





Powered by WebGozar